شمارهٔ ۸۹۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
گمان مبر که مرا هیچ کس به جای تو باشد
قسم به جان و سر من که خاک پای تو باشد
اگر به تربتم آیی هزار سال پس از من
شکفته بر سر خاکم گل وفای تو باشد
غم تو خاک وجودم به باد داد و نخواهم
غبار خاطر گردی که در هوای تو باشد
غریب نیست که بیگانه گردد از همه عالم
هر آن غریب که در شهر آشنای تو باشد
زهی جماعت کوته نظر که سرو سهی را
گمان برند که چون قد دلربای تو باشد
چگونه بر تو نترسم که هر طرف که در آیی
هزار دیده خونریز در قفای تو باشد
بشوی دست ز خسرو، اگر نه پیش تو آید
که هر قدم که زند دوست خونبهای تو باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وفاداری عمیق به محبوب است. شاعر میگوید که هیچکس نمیتواند جای محبوبش را بگیرد و وجود او برایش بسیار ارزشمند است. او حتی به فکر روزی است که ممکن است محبوبش به سراغ قبرش بیاید و بر سر خاک او گلی از وفاداری بگذارد. شاعر به احساس غم و دلتنگی خود اشاره میکند و میگوید که این احساسات حتی او را از جهان دور میکند. او همچنین به ناپایداری نگاه مردم و قضاوتهای نادرست آنها درباره محبوبش اشاره میکند. در نهایت، شاعر با ابراز عشق و خطرهایی که برای محبوبش وجود دارد، از بهای عشق و وفاداری خود سخن میگوید.