نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰۹ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

در آن هجوم که یار تو پادشا باشد

غم گدا که بود، زیر پا کرا باشد؟

منم به سوز و گدازش، به یاد سیم برت

چو مفلسی که هوسناک کیمیا باشد

یگانه با تو چنانم که در جدایی تو

چو یک تنم که ازو نیمه جدا باشد

تو پادشاه بتانی و خاطرم اینست

که شغل روسیهی بر درت مرا باشد

شوم فدای جمالی که گر هزاران سال

کنم نظاره، هنوز آرزو به جا باشد

بلا و فتنه از ان نخل باد، یارب، دور

که برگ و فتنه او میوه بلا باشد

ندانم این دل آواره را که فتوی داد

که بت پرستی در عاشقی روا باشد

فغان ز باد که بوی تو بهر کشتن خلق

همی برد که چو من بیدلی کجا باشد؟

مخواه عاقبت، ای پندگوی، خسرو را

چو عاشق است، رها کن که مبتلا باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به غم و درد عاشقانه‌اش اشاره می‌کند. او خود را مانند مفلسی می‌بیند که به یاد معشوقش دچار سوز و گداز شده است. شاعر از جدایی خود و معشوقش می‌گوید و حس می‌کند که مانند یک بدن نیمه‌جدا شده است. او به عظمت معشوقش اشاره کرده و آرزو دارد که حتی با گذشت زمان، این عشق در دلش باقی بماند. همچنین، از فتنه‌ها و مشکلاتی که به خاطر عشق به وجود می‌آید، سخن می‌گوید و نسبت به خطراتی که ممکن است از عشق به وجود بیاید، ابراز نگرانی می‌کند. در نهایت، به این نتیجه می‌رسد که عاشق باید رها شود و به حال خود گذاشته شود، حتی اگر دچار درد و رنج باشد.