شمارهٔ ۹۱۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان که جان من از عاشقی به جان آمد
ز دست چشم و دل خویش در فغان آمد
به راه دیدم و گفتم رود به خانه، نرفت
به سویم آمد و اندر میان جان آمد
ندیده بودم و دعوی صبر می کردم
دلم نماند در آن دم که ناگهان آمد
تو دیر زی که مرا جان من بکشت امروز
نظاره تو که چون عمر جاودان آمد
به گردن دگران آمدم شب از کویت
به پای خویش ز کوی تو چون توان آمد
غم تو دوش همی برد جان، به دل شد صلح
دل کسان که خیال تو در میان آمد
گران نیامده کوه غم تو بر دل من
دمی ز وصل زدم، بر دلت گران آمد
ز ابرویت که به کشتی سرنگون ماند
امید غرق شد و عمر بر کران آمد
نمانده بود ز خسرو اثر که دی ناگاه
تو رخ نمودی و بیچاره زان جهان آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق خود سخن میگوید. او میگوید که جانش از عشق به تنگ آمده و دلش در فراق یار در عذاب است. وقتی به سوی او میرود، احساس میکند که جانش در میان این عشق خلاصه شده و ناگهان به یاد او میافتد. او همچنین به نکتهای اشاره میکند که با دیدن محبوب، صبرش به پایان میرسد و غم فقدان او را بر دوش میکشد. شاعر به زیبایی ابرو و چهره محبوب اشاره میکند و میگوید که این زیبایی باعث غرق شدن امیدش شده و زندگیاش دچار تغییرات سختی گشته است. در نهایت، او به یاد خسرو و یادگارهایی که از او باقی مانده، احساس خالی بودن و افسوس میکند.