شمارهٔ ۹۱۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا نظاره کن، ای دل که یار میآید
ز بهر بردن جان فگار میآید
فراز مرکب ناز و سوار در عقبش
هزار شیفته بیقرار میآید
رسید نازک من، ای نظارگی، زنهار
ببند دیده، گرت دل به کار میآید
ز مستی ارچه به هر سوی میفتد، لیکن
ز بهر بردن دل هوشیار میآید
چه گردها که برآورده باشد از دلها
که فرق تا به قدم پرغبار میآید
دو دیده کاش مرا خاک آن زمین بودی
که نعل توسن آن شهسوار میآید
مرا که یاد کند، گر ز کوی او بروم
یکی اگر برود، صدهزار میآید
مکن به سرو سهی نسبت درخت قدش
ز سرو کی گل و غنچه به بار میآید
کنون بنال به زاری چو بلبلان، خسرو
که بهر ناله بلبل بهار میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف زیبایی و جذبه یار میپردازد و انتظار دیدار او را بیان میکند. او میگوید که یار برای بردن دلهای دلباختگان میآید و به زیباییهایش اشاره میکند. شاعر از ناز و فخر یار سخن میگوید و آرزو میکند که ای کاش یک دانه خاک آن جایی بود که اسب یار میتازد. همچنین، او از این که دیگران نیز به یاد یار میافتند، سخن میگوید و در آخر به ناله دلسوز بلبلان اشاره میکند که در انتظار زیبایی بهار هستند. شعر به زیبایی عشق و انتظار میپردازد و حسرت و شوق دیدار محبوب را به تصویر میکشد.