شمارهٔ ۹۲۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
صبا نسیمی از آن آشنا نمی آرد
شدم خراب و ندانم، چرا نمی آرد؟
خوش است باد و لیکن چه سود، چون خبری
از آن مسافر ره دور ما نمی آرد
بکشت، کندن جانم ز هجر و مردن نیست
اجل، چگونه کنم جان، خدا نمی آرد
کرشمه چند کنی بر من، آخر این جانیست
نمی دمد ز زمین و صبا نمی آرد
نمی برد به فلک زاریم هزار دعا
چه فایده چو جواب دعا نمی آرد
ز گشت کوی تو از بس که بنده رفت از جا
چنان شده ست که خود را به جا نمی آرد
هزار خوشدلی آرد فلک همی، خسرو
ولی چه چاره که بهر گدا نمی آرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عشق و دلتنگی میپردازد. شاعر از نبود خبری از محبوب مینالد و میگوید که با وجود زیباییهای زندگی و خوشیهای دیگر، بیخبری از معشوق، همه چیز را بیمعنا میکند. او به شدت از دوری محبوب رنج میبرد و دعاهایش بیجواب باقی مانده است. در نهایت، شاعر به حالتی میرسد که حتی دیگر به خود نیز نمیتواند اعتنا کند و همه چیز به نظرش بیفایده میآید. احساس یأس و ناامیدی در شعر غالب است.