شمارهٔ ۹۲۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که بهر تو جان باختن هوس دارد
چه غم ز شحنه و اندیشه از عسس دارد
سرشک من همه سیماب شد، نمی دانم
که کیمیای صبوری کدام کس دارد؟
من غریب به راه امید خاک شدم
خوش آن کسی که بر آن پای دسترس دارد
مرا پسین نفس زیستن هوس، وان مست
به خواب ناز کجا پاس این نفس دارد؟
هلاک خویش همی گویم، ار چه می دانم
که انگبین چه غم از مردن مگس دارد؟
تو خفته می گذر، ای ماهروی مهدنشین
که بار بر شتر است و فغان جرس دارد
برفت جان زتن من در آن جهان و هنوز
ز بهر دیدن تو روی باز پس دارد
تو خود به بوسه دهی جان، ولی نیارد گفت
که باز مرده تو زندگی هوس دارد
بلاست میل تو در روزگار خسرو، از آنک
چه دوستیست که آتش به سوی خس دارد؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به عشق و آرزوهای ناچیز خود اشاره میکند. او از جمله کسانی است که برای عشق آماده است تا جان خود را فدای آن کند و از غم و اندیشههای مربوط به آن رنج میبرد. او به ناتوانی خود در دستیابی به آرامش و صبوری اعتراف میکند و خود را غریب در راه امید میبیند. احساس عمیق او نسبت به سادگی زندگی و عشق، او را به تفکر درباره مرگ و زندگی میکشاند. شاعر به محبوب خود میگوید که او در حال گذر است و بار غم عشق را بر دوش دارد. در نهایت، او به شدت به میل و تمایل محبوبش در زندگی اشاره میکند و با اشاره به عشق خسرو، بر پیچیدگیهای عشق و دوستی تأکید میورزد.