نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶ - آغاز داستان امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / خسرو و شیرین / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

به تاریخ عجم دانندهٔ راز

چنین کرد این حکایت را سرآغاز

که چون خورشید هرمز رفت در خاک

کشید اکلیل خسرو سر بر افلاک

جهان را خسرو از سر کار نو کرد

کرم را در جهان بازار نو کرد

به ترتیب جهان بودی شب و روز

گهی لشکر کش و گه مجلس افروز

چنان آراست ملک از دانش و داد

که شهر آسوده گشت و کشور آباد

مقیمان زمین زان مهربانی

همه مشغول عیش و کامرانی

باشگ و ناله کس ننمودی آهنگ

مگر چشم صراحی و رگ چنگ

بجز چوبین که در ره خار بودش

وزو پای مراد افگار بودش

نبود از کین دران فرخنده ایام

کس آهن دلتر از چوبینه بهرام

از او او رنگ هرمز را نوی بود

که هرمز را سپهداری قوی بود

چو هرمز سوی خاقانش فرستاد

به کوشش ملک خاقان داد بر باد

رسید اندر مداین باده و گیر

کشیده پور خاقان را به زنجیر

گلو بسته بسی میر ولایت

غنیتمهای چینی بی نهایت

چو آن فیروزمندی دید از و شاه

تغیر یافت اندر خاطرش راه

ز غیرت کرد طعن بی کرانش

نوید پنبه داد و دوکدانش

ازین وحشت که بر بهرام ره یافت

چو وحشی جست و روی از مردمی تافت

ز طاعتگه به عصیان دور می‌بود

گهی پیدا گهی مستور می‌بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

حکایت از تاریخ عجم آغاز می‌شود و به روایت داستانی اشاره دارد که در آن خسرو، پادشاه ایران، با قدرت و دانش خود کشور را آباد کرده و به مردم آسایش و شادی بخشید. در این دوران، مردم مشغول عیش و خوشی بودند و هیچ‌گونه شکایتی از زندگی نداشتند. اما این خوشبختی و آرامش با ورود بهرام و دیدن وضعیت او دچار تغییر می‌شود. بهرام، یکی از شخصیت‌های مهم، درگیر کینه‌ورزی و رقابت با دیگران می‌شود و از جامعه دور می‌افتد. او در تلاش است تا جایگاه خود را بازیابد، اما با عواطف متناقضی همچون غیرت و طغیان برخورد می‌کند، به گونه‌ای که گاه در میان مردم نمایان می‌شود و گاه از آنها دور می‌ماند.