شمارهٔ ۱۲۸ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
عنقای دلم بنوک منقار
بال و پر خویش کرده طیار
از قاف وجود کرد پرواز
آمد ز هوا بسوی منقار
شمس و قمر است هر دو بالش
در هر پر او هزار انوار
باشد ز دو بال او شب قدر
ماننده ی زلف و روی دلدار
هر ذره ز روی اوست خورشید
خورشید ز ذره شد پدیدار
چون دید که غیر او کسی نیست
ایمان آورد و کرد اقرار
کوهی چو عروس طبع خود را
انکار نموده ای ز ابکار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره پرندهای است به نام عنقا که نمادی از عشق و روح است. شاعر بیان میکند که این پرنده با بال و پر خود به پرواز درآمده و به سوی محبوب خود میآید. بالهای این پرنده، که شمس و قمر نامیده شدهاند، پر از نور و روشنی هستند و حضور او را به روی زمین تشبیه میکند. در این تصویر، همه چیز در اطراف او تحت تاثیر روشنایی و زیبایی اوست. شاعر به ایمان و اقراری که این موجود به ذات بینظیر خود دارد نیز اشاره میکند و در نهایت، وجود کوه عظیم را مشابه عروس توصیف میکند که زیبایی و شگفتیهایش را انکار نمیکند.