شمارهٔ ۱۶۱ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دارم از زلف و خال تو در دل هزار داغ
جانم بسوخت ز آتش روی تو چون چراغ
بر آستان خاک تو ای سرو گلعذار
ما را فراغت است ز گلهای صحن باغ
پرورده ام بساعد شه باز روح را
تا برکند دو دیده این نفس بدکلاغ
ای دل بقول سید کونین کار کن
زانرو که بر رسول نباشد بجز کلاغ
بر یاد چشم آهوی سرمست آن غزال
کوهی تو را رسد که نهی سر بباغ وراغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و داغهای ناشی از آن میپردازد. شاعر از زلف و خال معشوق روایت میکند و میگوید آتش عشق او جانش را سوزانده است. او به خاک پای معشوق به عنوان باغی اشاره میکند که از گلهای آن فراغت دارد. شاعر همچنین به تلاش روح خود برای رهایی از غم و اندوه اشاره میکند و به دل خود توصیه میکند که به گفتههای رسول عمل کند. در نهایت، او یادآور چشمان زیبای معشوق است و حسرتی عمیق را در دل خود احساس میکند.