نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۴ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دارد از جان و دل ما لعل او صد گونه رنگ

بسکه از چشم سیه با ما کند مستانه جنگ

چون ز تیر چشم او گشتیم آخر کشته باز

دوستان تابوت ما سازند از چون خدنگ

چون سواد الوجه فی الدارین ماگردیدختم

نیست دل را در دو عالم هیچ فکرنام و ننگ

عشق چوندریاست در وی هفتگردون قطره ایست

در کشد کشتی عالم را دم او چون نهنگ

گفتمش کوهی ز پا افتاد شاها دست گیر

گفت چون سر می رود در راه ما باری ملنگ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و تاثیر عمیق آن بر دل و جان انسان صحبت می‌کند. او عشق محبوبش را به عنوان سنگینی رنگ‌های مختلف توصیف می‌کند که همچون تیر چشم او، دل‌های عاشقان را هدف قرار می‌دهد. پس از آنکه عاشقان به خاطر عشق کشته می‌شوند، دوستانشان برایشان تابوتی می‌سازند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در دو جهان (این جهان و آن جهان) هیچ چیزی به جز عشق برای دل مهم نیست و عظمت عشق را در مقایسه با فراخی و قدرت دریاها می‌بیند. او به محبوب می‌گوید که اگر به کمک او بیاید، حتی کوه‌ها هم از پا می‌افتند. در نهایت، او به شوخی می‌گوید که وقتی عشق در راه می‌آید، همه چیز دیگر بی‌اهمیت می‌شود.