شمارهٔ ۱۷۳ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا ببیند او خم ابروی آن مه یک به یک
در سجود افتاد هردم جمله جانها ملک
ما بیاد آن دهان در کنج خلوت شسته ایم
تا بیابیم از لب جان بخش او دلبر حنک
دیک سودای تو را پختیم ما از آب چشم
نیست اندر مطبخ ما هیچ جز آب و نمک
شمع رویت تا منور کرد عالم را هنوز
ماه و خورشیدند روشن از تو بر اوج فلک
من که در دریای وحدت غوطه خوردم در ازل
جان ما چون یونس آمد جسم مانند سمک
رست کوهی ازمن و ما تا جمال حق بدید
نیست آنرا همچو خلق این زمانه ریب وشک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به توصیف زیبایی و جذبه معشوق میپردازد. شاعر در آن به حالتی از سجده و فروتنی در برابر زیبایی محبوب اشاره میکند و میگوید که همه جانها در این حالت افتادهاند. او به یاد آن دهان دلربا در یک مکان خلوت است و آرزو دارد از لبهای معشوق طعم بخشندگی و عشق را بچشد. شاعر همچنین به عشقش به معشوق اشاره میکند که از آب چشمش ایجاد شده و در مطبخش تنها آب و نمک وجود دارد. او بیان میکند که نور چهره محبوبش همچنان عالم را روشن میکند و ماه و خورشید نیز از او روشنی میگیرند. در پایان، شاعر به عمق احساساتش در دریای عشق و وحدت و جدا شدن از مادیات اشاره میکند و به اصل حقیقت و خلوص عشق تأکید میورزد.