نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۴ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

بیجان و تن دلم شد با وصل یار واصل

تحصیل یار کردیم علمی بود که حاصل

گه گه ز روی باطل حق مینماید ای دوست

فرقی نمیتوان کرد ما بین حق و باطل

او شه بدیده خود بیند جمال خود را

چشمی دیگر نباشد بر روی دوست قابل

خود عاشقست و معشوق بر خویش عشق بازد

بر خوان یحبهم را گر بایدت دلایل

دارد غنای مطلق در غار فقر کوهی

جاوید شد مجرد از جان و از تن و دل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالت عاشقانه و روحانی شاعر است که با وصال محبوب، دلی بی‌جان و تن در خویش حس می‌کند. شاعر به تحصیل عشق پرداخته و بر این باور است که در برخی مواقع، حق و باطل جایی برای تمایز ندارند. محبوب خود را با چشمان خاصی می‌بیند و عشق بین آن‌ها دوطرفه است. شاعر به این نکته اشاره دارد که عشق و ثروت واقعی در باطن انسان‌ها نهفته است و به این ترتیب به مراتب بالای روحانی و جدا شدن از قید و بندهای جسمانی می‌رسد.