نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هست آن آفتاب ماه نقاب

مردم دیده ی اولوالالباب

دل و دلدار عین یک دگراند

جان چو کرد از وجود رفع حجاب

نظری کن به بین به دانه و بر

لب لب قشر قشر لب لباب

مدح و دم کو تفاوتت نکند

نیست فرقی میان آب و گلاب

آفتاب قدیم لا شرقی

کرد ذرات را بلطف خطاب

که منم در دل تو ای ذره

دل بدست آر و دلربا دریاب

چشم جان بر گشادم و دیدم

آفتاب منیر و در مهتاب

نقش غیر و خیال باطل رفت

نیست در بحر صاف موج و حباب

از لب لعل ساقی باقی

خورد کوهی مدام نقل و شراب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به توصیف زیبایی و نور الهی می‌پردازد که در دل انسان‌ها وجود دارد. شاعر با اشاره به آفتاب و ماه، می‌گوید که درک عمیق و شهود حقیقت در دست انسان‌های فرزانه و دارای بصیرت است. او بر این باور است که برقراری ارتباط صحیح با دل و معشوق، انسان را از حجاب‌های مادی آزاد می‌کند و به روشنایی واقعی رهنمون می‌شود. شاعر همچنین به وحدت در وجود و یکپارچگی در عالم هستی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که در این دریای صاف، دیگر هیچ تغییری وجود ندارد، و فقط زیبایی و حقیقت باقی مانده است. در پایان، با اشاره به ساقی و شراب، از لذت‌هایی سخن می‌گوید که از درک عمیق و پیوند با حقیقت ناشی می‌شود.