شمارهٔ ۱۹۲ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چه حکمت بود ما را آفریدن
چه بود این زندگی و باز مردن
نمیدانم چه سر است اینکه خواهد
بروز حشر دیگر زنده کردن
غرض این بد که او خود را به بیند
درون دیده هر دیده روشن
صباحی بود دیدیمش چو خورشید
در آمد آفتاب از بام و روزن
خوش آمد در دل و بنشست در جان
که انسان بود در تقویم احسن
خود آمد در دل کوهی و بنشست
بسان آتش اندر سنگ و آهن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تفکر در مورد هدف وجود انسان و چرایی آفرینش میپردازد. او از زندگی و مرگ سؤال میکند و به موضوع حشر و بازگشت به زندگی در روز قیامت اشاره میکند. شاعر همچنین بر نور حقیقت و روشنایی درون انسان تأکید دارد و میگوید این روشنایی همانند خورشید است که در دل انسان تابیده و او را زنده و سرشار از زندگی میسازد. به طور کلی، این شعر به جستجوی معنای زندگی و وجود انسانی پرداخته است.