نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطاب

گفت بی صبری تو اندر راه فانی باشتاب

زین خبر چون ذره میکشتم بسر تا حضرتش

آفتابی دیدمش در کف یکی جام شراب

شیوه ی دیدم دو عالم در بن دریا غریق

هفت گردون بر سر آن بحر بی کشتی حباب

دید آن سلطان که من فانی شدم از خویشتن

گفت یکسان شو بمن ای بخت بیداری بخواب

آن زمان کز قید تن بر خواستم یکبارگی

همچو گنج آمد روان بنشست بر جان خراب

روح کوهی را و جان جمله ذرات را

ذره دیدم عدم اندر مشاع آفتاب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل بیانگر تجربه‌ای عرفانی است که در آن شاعر به شنیدن سخنانی از حضرت خطاب می‌پردازد. او از بی‌صبری خود در مسیر گذرای زندگی حرف می‌زند و وقتی به سوی حقیقت حرکت می‌کند، به حالت نشئه‌ای دست می‌یابد و در حال مشاهده یک جام شراب با آفتابی درخشان قرار می‌گیرد. شاعر در این حالت در عمق وجود خود، حقیقت را تجربه کرده و از خودی‌اش رها می‌شود. در نهایت، روح او به آرامش می‌رسد و به وحدتی با هستی می‌رسد که در آن همه موجودات در روشنایی آفتاب یکسان می‌شوند.