شمارهٔ ۲۷ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ظل ممدود سر زلف تو چون بر سر ماست
ز آفتاب رخت ای جان همه نور است و صفاست
غیر خورشید جمال تو نه بیند دگری
از مه روی تو چون دیده جانها بیناست
تا بگویم صفت عشق تو را موی به موی
بر سر موی من از تن به زبانی گویاست
اختلافات بسی هست بصورت ای دل
هستی اوست به تحقیق که در من پیداست
همچو پرگار تو سرگشته چرا میگردی
نقطه از سرعت خود گرچه که دائر به نماست
به از آن نیست که بر هر چه نظر بگشائی
به یقین بازشناسی که همان ماهلقاست
سرخ و اسفید و کبود و سیه و زرد یکی است
گرچه در دیده ما چهره خوبان زیباست
کوهیا میل به اعلی و به اسفل چه کنی
چون همه اوست نه پستی بود و نه بالاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و عشق الهی است. شاعر با اشاره به زلف و چهره معشوق، نور و صفای آن را به خورشید تشبیه میکند و میگوید که هیچکس جز او نمیتواند به زیبایی او بنگرد. او همچنین به تفاوتها و اشکال مختلف عشق اشاره دارد و میگوید که هرچند ظواهر مختلف هستند، در اصل همه به یک حقیقت واحد برمیگردند. شاعر در پایان بر این نکته تأکید میکند که در حقیقت، بالا و پایین وجود ندارد و همه چیز به یک منبع برمیگردد. به طور کلی، شعر بیانگر تمایلات روحانی و جستجوی حقیقت در سایه عشق است.