نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دوش در میکده گلبانگ علالا می‌رفت

سخن از لعل لب ساقی جان‌ها می‌رفت

به هوای لب جان‌بخش برد مهر نقاب

کز تن هر دو جهان روح روان‌ها می‌رفت

باده می‌خورد ز لعل لب خود شام و سحر

مست از خلوت جان جانب صحرا می‌رفت

دیدم آن سرو روان را که به صد چالاکی

همچو خورشید فلک روشن و یکتا می‌رفت

هیچکس رفتن جان را چو ندیده است عیان

از همه خلق جهان نعره و غوغا می‌رفت

آن چه شب بود که چون ماه شب چارده باز

در دل شب بر ما آمد و بی‌ما می‌رفت

اشک کوهی ز پی رفتن آن سرو روان

همچو سیلاب ز کهسار به دریا می‌رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از سهراب سپهری وصف حال و هوای شاعر در میکده و جستجوی زیبایی و عشق است. او از گویندگی ساقی و زیبایی لعل لب او سخن می‌گوید و احساساتی چون عشق و مستی را توصیف می‌کند. شاعر در اینجا به جان و روح می‌پردازد و می‌گوید که چگونه جان‌ها در حال پرواز و دگرگونی هستند. او به زیبایی و لطافت سرو روانی اشاره دارد که به سرعت و وقار همچون خورشید در حال حرکت است. در نهایت، شاعر با حسرت و اشک به رفتن آن زیبایی فکر می‌کند و احساس غم و ناکامی را بیان می‌دارد. این شعر به زیبایی‌ها و فقدان آنها می‌پردازد و تجربه‌های عمیق انسانی را به تصویر می‌کشد.