شمارهٔ ۳۸ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
به خدا پیش جمله ذرات
کرده ام همچو خاک راه حیات
دیده ام در روایت از همه رو
فعل اسماء وذات را بصفات
می نماید بعینه او روشن
ذات خود را به چشم خود ذرات
همه در چرخ سیر خویش بدام
یافتند از شراب حق حالات
هردو عالم بخوان که یک ورق است
دل انسان چو مصحف و آیات
به حدیث رسول و نص کلام
جای او نیست جان موجودات
مصحف وجه لاینام بخوان
دلت ار هست حافظ اوقات
می کند نفی غیر خود همه وقت
تا شود ذات خود بحق اثبات
میکند مرده زنده می بینم
اینکه میروید از جماد نبات
زنده زان شد که ریخت حق به کرم
بر سر خاک مرده آب حیات
بت پرستی آنچه غیر خدا است
وه که نقش هوا استلات و منات
نوک مژگان قلم کن و بنویس
کوهیا چونکه هست چشم دوات
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به تفکر عرفانی و فلسفی میپردازد که در آن شاعر به بررسی رابطه خداوند با ذرات و مخلوقات میپردازد. او میگوید که خداوند از طریق صفات خود، ذاتش را به همه موجودات نشان میدهد و هر دو عالم (مادی و معنوی) در حقیقت یک واقعیت هستند. دل انسان مانند یک مصحف است که آیات الهی را در خود دارد و این دل باید حافظ اوقات الهی باشد. شاعر به نفی غیر خود اشاره میکند و میگوید که فقط با اثبات خداوند میتوان به حقیقت رسید. همچنین به اهمیت حیات و زنده شدن از طریق خداوند و خطر بتپرستی و وابستگی به غیر خدا نیز اشاره میکند. در نهایت، با استفاده از تصویر قلم و دوات، به نوشتن حقیقت و رسیدن به معرفت اشاره میکند.