نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۰ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ساقی بجام باده گلرنگ در صباح

در صحن بوستان ز کرم گفت الصلاح

تا آفتاب طلعت ساقی طلوع کرد

کردیم دیده بر رخ خورشید افتتاح

با روح او که گفت الست بربکم

جانم چشید از لب ساقی روح راح

تا طفل جام لعل لبش شیر گیر شد

من یافتم ز چنگ سگ نفس بدفلاح

در باغ وراغ آمد و کوهی چو مشت کاه

مشکات را بسوزان از شعله‌ها صباح

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف لحظات زیبای صبح و نوشیدن شراب در باغ می‌پردازد. ساقی با جامی از باده گلرنگ به صحن باغ می‌آید و به محفل می‌پیوندد. با طلوع آفتاب، چهره‌ی او چون خورشید می‌درخشد و شاعر از این زیبایی روح زندگی می‌گیرد. او از بوسه‌ها و لب‌های ساقی لذت می‌برد و در این حال خود را از بند نفس رها می‌کند. در ادامه، شاعر به زیبایی‌های باغ و شعله‌های آتش اشاره می‌کند و می‌خواهد که آن‌ها را بسوزاند تا زیبایی و نشاط را بیشتر حس کند. این شعر به طور کلی درباره‌ی لذت‌های زندگی، زیبایی و معنویت است.