شمارهٔ ۹ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شب رفته ایم در سر زلف توچون صبا
زلفت به تاب گفت که درویش مرحبا
چشمش بغمزه گفت چرا دیر آمدی
بکداختم چو آب ز الطاف بوالوفا
دیدم عیان بدیده او آن جمال را
او بدنهان نشسته چو مردم بچشم حا
جانرا بکشت چشمش و در حال زنده کرد
آخر بخنده های شکر بار جان فزا
لب بر لبم نهاد و زبان دردهان من
می خورد و مست از لب خود داد بوسها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف لحظهای عاشقانه و دلنشین میپردازد که در آن به سر زلف محبوب خود رفته و از زیباییهای او بهرهمند شده است. زلف محبوب به نرمی و لطافت صحبت میکند و چشمهای او با چاشنی flirtation به شاعر مینگرد. در این لحظه شاعر احساساتی عمیق از عشق و شگفتی را تجربه میکند. محبوب همچون گلی زیبا نشسته و با لبخندش روح شاعر را زنده میکند. در نهایت، لحظهای شیرین از بوسهها و عشق را توصیف میکند که شاعر را مست و شاداب میسازد.