شمارهٔ ۹۸ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن جگر گوشه دل از ما به لب میگون برد
رونق باغ و چمن را به رخِ گلگون برد
لب او باده ز خون دل ما مینوشد
چشم آن شوخ کباب از جگر پر خون برد
غیر حق هیچکسی چون نبرد دل از دست
دل خود ذات خداوند جهان بیچون برد
چارچوب تنم از آتش دل پاک بسوخت
تا از این شش جهتم بخت مرا بیرون برد
برده بود او ز ازل جان و دل مشتاقان
نتوان گفت که این حضرت او اکنون برد
در خم زلف تو پیوسته به خلوت بنشست
کوهی از هر دو جهان با دل خود یکسون برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات عمیق و دردناک عشق میپردازد. او از محبوبی سخن میگوید که دل و جانش را از او گرفته و زندگی و زیبایی جهان را تحت تأثیر خود قرار داده است. لب و چشم محبوب، او را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد و او را در عذابی دائمی نگه میدارد. شاعر به خرابی جسم و جانش از عشق اشاره میکند و به قدرت محبوب اشاره دارد که از ابتدا جان و دل عاشقان را به تسخیر خود درآورده است. او همچنین بیان میکند که محبوب در نزدیکی خود، همواره عشق را به کمال و عمیقتر میکشاند و تمام دنیا را به پای خود مینهد.