نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۰ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که روی ترا بی‌نقاب می‌بینم

منم که در شب و روز آفتاب می‌بینم

تویی که پرده ز رخسار خود برفکندی

که تا جمال ترا بی‌حجاب می‌بینم

عجب عجب که به بیداری توان دیدن

مگر مگر که من این را به خواب می‌بینم

خیال جمله جهان را به نور چشم یقین

به جَنب بحر حقیقت سراب می‌بینم

ندانم از چه سبب تشنه‌ام چو من خود را

به ذات و نعت و صفت عین آب می‌بینم

اگر شوند ز من مست عالمی چه عجب

از آنکه من همه خود را شراب می‌بینم

مرا به هیچ کتابی مکن حواله دگر

که من حقیقت خود را کتاب می‌بینم

چه باده خورد دل مغربی که من خود را

به سان نرگس مستت خراب می‌بینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوق و حقیقت وجود می‌پردازد. شاعر می‌گوید که او با بی‌نقابی معشوق را می‌بیند و در هر شب و روز، زیبایی او را در آفتاب حس می‌کند. او به شگفتی می‌گوید که آیا این دیدن واقعی است یا خواب؟ شاعر تلاش می‌کند تا حقیقت را از طریق عشق و زیبایی درک کند و خود را در دریای حقیقت غرق شده ببیند. او احساس تشنگی می‌کند ولی در خود، آب حیات و صفات واقعی را جستجو می‌کند. شاعر اعلام می‌کند که همه چیز را به حقیقت خود می‌بیند و دیگر به هیچ کتاب و دانشی احتیاج ندارد، زیرا وجود خود را به اندازه‌ای عمیق درک کرده که به مثابه شراب برایش سکرآور است.