نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۰ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گفتمش خواهم که بینم مر ترا ای نازنین

گفت اگر خواهی مرا بینی برو خود را ببین

گفتمش با تو نشستن آرزو دارد دلم

گفت اگر این آرزو باشد ترا با خود نشین

گفتمش بی پرده با تو گر سخن گویم رواست

گفت در پرده نشاید گفت باما بیش از این

گفتمش از کفر و دین اندیشه دارم گفت رو

در جهان باید زدن اندیشه را از کفر و دین

گفتمش گفتی که آدم جمع کل عالم است

گفت آدم عالم است و جمع رب العالمین

گفتمش کان نقش گوئی در مثال نقش نیست

گفت ظاهر شد ز نقش خویشتن نقش آفرین

گفتمش با تو حدیثی گفت خواهم بی‌گمان

گفت هر‌چه بیگمان گوئی بود بی‌شک یقین

گفتمش من هم توام هم جمله تو خندید گفت

بر تو و بر دیدنت بادا هزاران آفرین

گفتمش گر آفتا مشرقی جویم نشان

گفت از وی سایه باقی است ابر روی زمین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر با محبوب خود گفتگو می‌کند. او از تمایلش برای دیدن محبوب می‌گوید و محبوب پاسخ می‌دهد که برای دیدن او باید ابتدا خود را بشناسد. شاعر آرزوی نشستن با محبوب را ابراز می‌کند و محبوب می‌گوید باید این آرزو را با عمل به تحقق برساند. آن‌ها درباره موضوعاتی چون کفر و دین، آدم و عالم و نقش آفرینی صحبت می‌کنند. محبوب تأکید می‌کند که باید از قید و بندهای اندیشه رها شد و شاعر نیز به درک عمیق‌تری از وجود و حقیقت می‌رسد. در پایان، شاعر به جستجوی آفتاب می‌پردازد و محبوب به او یادآوری می‌کند که سایه آن همیشه بر روی زمین باقی است.