نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳ مهستی گنجوی

مهستی گنجوی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

از رسول بزرگ، واعظ شهر

گفت روزی حکایتی خندان

که به روز قیام حی قدیم

چون دهد امتزاج چار ارکان

هرچه از کافر و مسلمان هست

جمع گردند با تن عریان

می‌کند جبرئیل از مخلوق

رده‌هایی جدا ز پیر و جوان

هرچه پیر است سوی نار برد

هرچه باشد جوان برد به جنان

پیره زالی کریه و بد منظر

گفت با واعظ ای خجسته‌ بیان

این حدیثی که نقل فرمودی

ز آن رسول بزرگ هر دو جهان

شامل حال ما اگر باشد

تیز بر ریش مردم نادان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، واعظی از رسول بزرگ حکایتی خندان نقل می‌کند که درباره روز قیامت و جدایی انسان‌ها بر اساس ایمان و کفر است. در آن روز، جبرئیل مخلوقات را به دو دسته تقسیم می‌کند: پیران به سوی آتش و جوانان به سوی بهشت می‌روند. یک پیر زالی که ظاهری ناپسند دارد، از واعظ می‌پرسد که آیا این حدیث شامل حال او نیز هست و به نوعی اعتراض می‌کند که سخنان واعظ تند و انتقادی هستند.