بخش ۱۰۱ - پادشاهی دادن رام ببیکن را و رفتن در شهر لنکا ملا مسیح
ملا مسیح پانیپتی / رام و سیتا / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چنین گویند روز فتح لنکا
ببیکن گفت با رام صف آرا
که لنکا را تماشا کرده باید
درین رفتن تأمل می نشاید
تفرجها بسی در شهر لنکاست
که شهر زر یکی از دینی هاست
به گرداگرد او زرین حصار است
در و دیوار او گوهر نگار است
جواب آن سخن رام گهر بار
تبسم کرده داده با پرستار
که چشم همتم زین سیر سیر است
ترا بخشیده ام این قلعه دیر است
چو بخشیدم نه اکنون زا ن رام است
نظر کردن برو دانم حرام است
تعال ی الله! چه خوش بود آن زمانه
در آن مردان جوانمرد و یگانه
چهل فرسنگ آن شهر از زر ناب
مرصع از جواهرهای شب تاب
به دم بخشید زآن دیگری کرد
دگر ره بر زبان نامش نیاورد
کنون کس را اگر بخشند یک خس
ستانند این جهان هر بار واپس
ببیکن یافت رخصت رفت در شهر
بنوشد جانشین زهر پا زهر
به تخت زر به سر بنهاد افسر
برادر شست بر جای برادر
زمشرق تا به مغرب نره دیوان
شده فرمانبرانش از دل و جان
جهان از دیرگاه این اسم دارد
کهن را بدرود، نو را بکارد
فلک را غم ز مرگ هیچ کس نیست
دلش را جز دل آزاری هوس نیست
کدامین کس برای خویشتن زیست
که زد خنده سحر گه، شا م بگریست
غم و شادی و مرگ و زندگانی
شب و روزاند با هم تو أمانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن درباره روز فتح لنکا و زیباییهای آن شهر است. در آن صحبت از تماشا و تفریح در شهر لنکا میشود که به خاطر طلا و جواهراتش معروف است. رام، شخصیت اصلی، تصمیم میگیرد که به این شهر برود و زیباییهای آن را ببیند. او در عین حال به اهمیت بخشش اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که دیدن این مکان برای او ممنوع است. نویسنده به زیباییهای شهر با توصیفهای شگفتانگیز و همچنین به چالشهای زندگی از جمله غم و شادی پرداخته است و پیام میدهد که زندگی شامل هر دو سوی سکه است. به طور کلی، این متن ترکیبی از زیباییهای دنیای مادی و مفاهیم عمیق انسانی است.