نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۰ - رخصت شدن رام از سهیل زاهد ملا مسیح

ملا مسیح پانی‌پتی / رام و سیتا / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چو رام از خدمت آن نیکنامان

به طرف جوی شد سرو خرامان

به جای ی کش سهیل او را نشان داد

در آن گلشن زمین زد گام خون باد

کنار آب جاری خال خالی

ستاده جابجا طو بی نهالی

درخت بیخ پر موزون به یکجا

رسیده شاخ و برگش بر ثریا

درختان را بود بر شاخ یک بر

ولی بر آن درختان جمله تن بر

به زیر آن درختان خانه ای ساخت

ز برگ پان یکی کاشانه ای ساخت

چو یکچندی در آن صحراش جا شد

جتایو نام کرگس آشنا شد

همایون طلعتی عنقا قرینی

به خوان صید او شد ریزه چینی

در آن صحرا بر آن شهباز بی پر

چو مرغان بر سر جم سایه گستر

به دفع الوقت خود رام اندر آن دشت

چو شیران در پی ن خجیر می گشت

نبودش هیچ مشغولی بجز صید

شدی روزانه اندر دشت بی قید

چو شب م ی شد به دام زلف دلدار

چو صید خویش خود می شد گرفتار

هوای صید بس کاندر سرش بود

برادر پاس بان دلبرش بود

ز بس ت أکید حفظش ساخت دیگر

جت ایو را مددگار برادر

سحرگاهی به زیر سایۀ پر

نشسته رام و سیتا و برادر

بریکه خواهر عفریت لنکا

جوار آن درختان داشت ماوا

قضا را دید روی آن گل اندام

به یک نظاره عاشق گشت بر رام

بران شد تا کند عشق آشکارا

که ممکن نیست صبر از روی زیبا

پری پیکر شد آن زن دیو قلاب

شود چون حوروش ابلیس در خواب

ز جام عاشقی دلداده از دست

بیامد رو به روی رام نشست

به میزان سخن بس نکته سنجید

ز حال هر سه کس مشروح پرسید

به خواهش داد رنگ نو سخن را

که از سرگو حدیث خویشتن را

ز روی راستی بس رام بشگفت

تمامی س ر گذشت خویشتن گفت

ازو نام و نشان پرسید چون رام

بگفتا مهوشم سورپ نکا نام

نیم از مهر تابان در حسب کم

به راون خواهرم اندر نسب هم

ز دل راز نهان کردم به تو فاش

که مشتاق توام مشتاق من باش

ترا به زین شرف نبود که از من

عزیزی یابی از خویشان راون

سرود عشق او چون رام بشنید

به شام طلعتش چون صبح خندید

سؤالش را جوابی داد صافی

که یک زن بهر یک مرد است کافی

دو زن در خانه باشد باعث جنگ

ز جنگ خانه غیرت می برد ننگ

ترا باید به لچمن این سخن گفت

اگر خواهد دلش با تو شود جفت

ز پیش رام چون بر خاست آن زن

ز عشق شهوت آمد پیش لچ من

به لچمن هم نمود آن تر زبانی

به خواهش گفت آن راز نهانی

چو حرف آرزو بش نید لچمن

جواب پوست کنده گفت کای زن

نپنداری که من خود خویش رامم

به خدمتگاریش از جان غلامم

برین نی ت شدم از خانه بیرون

مرا وقت فراغت نیست اکنون

ندارم خواهش زن تا کنی شوی

ازین امید دست خویشتن شوی

چو شد نومید وصل لچمن و رام

براندیشید آن بدکاره بدنام

به خاطر گفت تا زنده است سیتا

نخواهد خواست هرگز رام او را

چو بردارم ز راه خویش آن خار

ضرورت رام را با من فتد کار

هلاک حور جان را دیو بد کیش

برون آمد به شکل اصلی خویش

دهان بگشاد دیو اژدها کام

که قرص صبح سازد ل قمۀ شام

ادایی کرد رام از گوشۀ چشم

کزان لچمن چو آتش تافت از خشم

به فرمان برادر شد سزا کوش

برید آن ناسزا را بینی و گوش

پری را آنچه خواست آن دیو غدار

به گوش و بینی خود یافت یک بار

سرآمد بود آن بدکاره در عیب

ز نقصان شد زیادت عیب بر عیب

ز دست او به بینی زخم افتاد

چو خ ر داد از پی دم گوش بر باد

خجل مکاره زان بینی بریدن

گریزان رفت لرزان سوی مسکن

به پیش خر برادر کرد فریاد

به دیوان گفت داد از آدمیزاد

چنینم بی گنه معیوب کردند

چنان خندند گویی خوب کردند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

رام، شخصیتی که از خدمات نیکنامان به سوی جوی روانه می‌شود، در یک گلشن قدم می‌گذارد و درختی می‌بیند که شاخ و برگ‌هایش به ارتفاع آسمان رسیده است. او نزدیک آب نشسته و در آن فضا زندگی جدیدی را آغاز می‌کند. در این هنگام، زنی زیبا از دیار لنکا به او نزدیک می‌شود و جذبه‌ی عشق را در دلش بیدار می‌کند. به تدریج، رام به این زن دل می‌بازد و راز عشقش را به او می‌گوید. زن نیز احساسات خود را ابراز می‌کند و در بیان عشقش بیان می‌دارد که دو زن در یک خانه باعث نفاق و جنگ می‌شوند. او به رام می‌گوید که نباید از او بخواهد که به عنوان همسرش قرار گیرد، زیرا او از عشق سیتا (همسر رام) راضی نمی‌شود. زن بدذات متوجه می‌شود که پیشرفت عشق رام به سیتا مانع از پذیرش او به عنوان همسر خواهد شد، بنابراین نقشه‌ای می‌کشد تا رام را از سیتا جدا کند. او با ترفندی دیوانه‌وار به دیو خود تبدیل می‌شود و به رام آسیب می‌زند. اما این عمل او از چشمان رام پنهان نمی‌ماند و او اقدام به دفع این خطر می‌کند. در نهایت، زن بدجنس در کمین عشق رام به سیتا می‌افتد و برای بدنام کردن رام تلاش می‌کند، اما به عاقبت بدی دچار می‌شود و در تلاش‌هایش برای تخریب رام ناکام می‌ماند.