نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۵ - شکوه از روزگار و ناله از زندان مسعود سعد سلمان

مسعود سعد سلمان / قصاید / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

کرد با من زمانه حمله به جنگ

چون مرا بسته دید میدان تنگ

رنج و غم را ز بهر جان و دلم

تیغ پولاد کرد و تیر خدنگ

هر زمانی همی رسد مددش

دو سپه روز و شب ز روم و ز زنگ

زان کشد تیغ صبح هر روزی

که نگشتش گسسته بر من چنگ

گشته ام چون عطارد اندر حوت

ورچه بودم چو ماه در خرچنگ

آتش گوهرم به خاطر و طبع

حبس از آن باشدم همی در سنگ

آب انده ز دیده چندان رفت

تا زد آئینه نشاطم زنگ

آب رویم نماند در رویم

آب مانند کس نبینی رنگ

محنتم همچو دوستان عزیز

هر شب اندر کنار گیرد تنگ

بالشی ام نهد ز پنجه شیر

بستری گسترد ز کام نهنگ

شربتی خورده ام به طعم چنان

نوشم آید همی به کام شرنگ

خورشم گشت خاک تیره چو مار

مسکنم کوه تنگ شد چو پلنگ

خوب گفتار و پر هنر حرکت

بدلم شد به خامشی و درنگ

گویی آن صورتم که بر دیوار

زده باشدش خامه نیرنگ

به دلم داده بود شاهی روی

به تنم کرده بود بخت آهنگ

چشم آن شد ز گرد انده کور

پای این شد ز دست محنت لنگ

هر چه بیشم دهد فلک مالش

بیش یابد ز من همی فرهنگ

هنرم هر چه داد بیش کند

چنگ را لحن خوشتر آرد چنگ

لیکن از حد چو بگذراند باز

بگسلاند به چنگ بر آهنگ

هر که او پاک چون هوا باشد

چون هوا نزد کس نگیرد سنگ

مرد باید که ده دله باشد

تا بود سرخ روی چون نارنگ

مردمان زمانه بی هنرند

زانکه فرهنگشان ندارد هنگ

نیست در کارشان دل زاغی

بانگ افکنده در جهان چو کلنگ

نیست از ننگ ننگشان ور چند

ننگ دارد ز ننگ ایشان ننگ

دوزخ آرد پرستش ایشان

راست هستند نامه ارژنگ

لاف رادی گران بود چون کوه

ور چو زفتی گران بود چون گنگ

خوب روی و ملبسند همه

طرفه رنگند و نادره نیرنگ

بار منت نشسته بر سر جود

زین سبب گشته هر سه حرفش تنگ

ابر هم خوی اهل عصر گرفت

بلبل منت زند به هر فرسنگ

قطره آب ازو همی بچکد

تا نگرددش روی پر آژنگ

خیز مسعودسعد رنجه مباش

بازدار از جهان و اهلش چنگ

نوش خواهی همی ز شاخ کبست

عود جویی همی ز بیخ زرنگ

چنگ باز هوا ندارد کبک

دل شیر عرین ندارد رنگ

هر زمان در سرایی از محنت

باره بخت تو ندارد تنگ

کار نیکو کند خدای منال

راه کوته کند زمانه ملنگ

بگذرد محنت تو چون بگذشت

ملک جمشید و دولت هوشنگ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات شاعر در مواجهه با مشکلات و رنج‌های زندگی می‌پردازد. شاعر از ظلمت و تنگناهایی که زمانه بر او تحمیل کرده، سخن می‌گوید و می‌گوید که زندگی‌اش پر از غم و اندوه است. او خود را در حالی می‌بیند که مثل عطارد در حال غرق شدن است و تلاش می‌کند تا از دشواری‌ها رهایی یابد. شاعر به ناامیدی و درد خود اشاره می‌کند و از فشارهای زندگی و سختی‌ها شکایت می‌کند. همچنین، به تفاوت بین افراد با هنر و بی‌هنر اشاره دارد و می‌گوید که در جامعه‌ی خود، بسیاری از مردم از فرهنگ و هنر بی‌بهره‌اند. شاعر در نهایت به این نتیجه می‌رسد که با وجود تمام محنت‌ها و فشاری که بر اوست، نباید امید را از دست بدهد و باید به یاد داشته باشد که مشکلات نیز همانند گذشته‌ها می‌گذرند. او به یاد پادشاهان بزرگ تاریخ مثل جمشید و هوشنگ می‌افتد که در نهایت بر مشکلات غلبه کرده‌اند.