شمارهٔ ۳۵ - در مدح عمید حسن مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / قصاید / وزن: مفعول فاعلات فعولن
امروز هیچ خلق چو من نیست
جز رنج ازین نحیف بدن نیست
لرزان تر و نحیف تر از من
در باغ شاخ و برگ سمن نیست
انگشتریست پشت من گویی
اشکم جز از عقیق یمن نیست
از نظم و نثر عاجز گشتم
گویی مرا زبان و دهن نیست
از تاب درد سوزش دل هست
وز بار ضعف قوت تن نیست
این هست و آرزوی دل من
جز مجلس عمید حسن نیست
صدری که جز به صدر بزرگیش
اقبال را مقام وطن نیست
چون طبع و خلق او گل و سوسن
در هیچ باغ و هیچ چمن نیست
لؤلؤ و در چو خط و چو لفظش
ولله که در قطیف و عدن نیست
اصل سخن شده ست کمالش
واندر کمالش ایچ سخن نیست
مداح بس فراوان دارد
لیکن از آن یکیش چو من نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنج خود صحبت میکند و به نحیف بودن و لرزیدن بدنش اشاره دارد. او میگوید که هیچکس بهاندازه او رنج نمیکشد و در باغ زندگی، کسی به لطافت او وجود ندارد. همچنین از احساسات عمیقش صحبت میکند و بیان میکند که اشکهایش همچون عقیق یمن است. شاعر از نبود کلمات و ناتوانی در بیان احساساتش سخن میگوید و تنها آرزوی دلش جمع بودن در محفل کسی به نام عمید حسن است که او را بزرگ میداند. در نهایت، به خاطر کمال و زیبایی او، معتقد است که او شایستهترین فرد در مدح و ارادت است و هیچکس مانند او نمیتواند از او سخن بگوید.