شمارهٔ ۶۷ - در مدح ابوالفرج و گله از او مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / قصاید / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
بوالفرج ای خواجه آزادمرد
هجر و وصال تو مرا خیره کرد
دید ز سختی تن و جان آنچه دید
خورد ز تلخی دل و جان آنچه خورد
سخت بدردم ز دل سخت گرم
نیک برنجم ز دم نیک سرد
پیر شدن در دم دولت همی
محنت ناگاه به من باز خورد
گرچه به صد دیده به جیحون درم
از سرم این چرخ برآورد گرد
بسته یکی شیرم گویی به جای
دیده ز خون سرخ و رخ از هول زرد
گر نکشم تیغ زبان چون کنم
با فلک گردان تنها نبرد
روز و شب اینجا به قمار اندرم
هست حریفم فلک لاجورد
مهره او سی سیه و سی سپید
گردش او زیر یکی تخت نرد
عمر همی بازم و بازم همی
داو ز من می برد این گرد گرد
ای به بلندی سخن شاعران
هرگز مانند تو نابوده مرد
فرشی گستردمت از دوستی
باز که فرمودت کاندر نورد
روی توام از همه چیز آرزوست
خسته همی جوید درمان درد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و فاصلهای که میان او و معشوقش وجود دارد، سخن میگوید. او از سختیهای زندگی و رنجهایی که تحمل کرده، مینویسد و به تلخی دل و جان خود اشاره میکند. شاعر احساس میکند که با گذر زمان و دردهایش، پیر میشود و با مبارزهای که با تقدیر دارد، به قمار عمرش ادامه میدهد. او همچنین به قدرت و بلندی سخن شاعران اشاره میکند و در نهایت، آرزوی وصال و درمان دردهایش را دارد. این شعر به احساسات عمیق انسانی و تقابل عشق و رنج میپردازد.