نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۰ - شکوه از کجروی زمانه مسعود سعد سلمان

مسعود سعد سلمان / قصاید / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

چون منی را فلک بیازارد

خردش بی خرد نینگارد

هر زمانی چو ریگ تشنه ترم

گرچه بر من چو ابر غم بارد

چون بیفسایدم چو مار غمی

بر دل من چو مار بگمارد

تا تنم خاک محنتی نشود

به دگر محنتیش بسپارد

اندر آن تنگیم که وحشت او

جان و دل را همی بیفشارد

راضیم گرچه هول دیدارش

دیده من به خار می خارد

کز نهیبش همی قضا و بلا

بر در او گذشت کم یارد

سقف این سمج من سیاه شبی است

که دو دیده به دوده انبارد

روز هر کس که روزنش بیند

اختری سخت خرد پندارد

گر دو قطره به هم بود باران

جز یکی را به زیر نگذارد

چشم ازو نگسلم که در تنگی

به دلم نیک نسبتی دارد

شعر گویم همی و انده دل

خاطرم جز به شعر نگسارد

این جهان را به نظم شاخ زند

هر چه در باغ طبع من کارد

از فلک تنگدل مشو مسعود

گر فراوان تو را بیازارد

بد میندیش سر چو سرو برآر

گر جهان بر سرت فرود آرد

حق نخفته ست بنگری روزی

که حق تو تمام بگزارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساس درد و رنج خود از ظلم زمانه و مشکلات زندگی اشاره می‌کند. او احساس می‌کند که مانند ریگ تشنه، همواره در جستجوی مایحتاج عاطفی و معنوی است. با وجود مشکلات و غم‌های فراوان، به دنبال نحوه‌ای برای رهایی و آسایش در دل خویش است. همچنین، او به تنگناهای روحی و هول و هراس از ملاقات با واقعیت‌های تلخ زندگی اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر اعتقاد دارد که با وجود تمام دردها، باید به خداوند و روزی امید داشت و از سختی‌ها ناامید نشد. این شعر به تضاد بین درد و امید در زندگی انسانی می‌پردازد.