شمارهٔ ۶۹ - شکایت از روزگار مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / قصاید / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
روزگاریست سخت بی فریاد
کس گرفتار روزگار مباد
شیر بینم شده متابع رنگ
باز بینم شده مسخر خاد
نه به جز سوسن ایچ آزادست
نه به جز ابر هست یک تن راد
نه بگفتم نکو معاذالله
این سخن را قوی نیامد لاد
مهترانند مفضل و هر یک
اندر افضال جاودانه زیاد
نیست گیتی به جز شگفتی و نیز
کار من بین که چون شگفت افتاد
صد در افزون زدم به دست هنر
که به من بر فلک یکی نگشاد
در زمان گردد آتش و انگشت
گر بگیرم به کف گل و شمشاد
بار اندوه پشت من بشکست
بشکند چون دو تا کنی پولاد
نشنود دل اگر بوم خاموش
نکند سود اگر کنم فریاد
گرچه اسلاف من بزرگانند
هر یک اندر هنر همه استاد
نسبت از خویشتن کنم چو گهر
نه چو خاکسترم کز آتش زاد
چون بد و نیک روزگار همی
بگذرد این چو خاک و آن چون باد
نز بد او به دل شوم غمگین
نه ز نیکش به طبع باشم شاد
این جهان پایدار نیست بدان
که بر آبش نهاده شد بنیاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از مشکلات و سختیهای زندگی میگوید و به ناله و فریادهای بیفایده اشاره میکند. او به وضعیت بد جامعه و زیر سلطه بودن نمادهایی چون شیر و باز اشاره میکند که به نوعی نشاندهندهی ضعف و ذلت است. شاعر در مییابد که در این جهان هیچ چیزی پایدار نیست و همه چیز گذراست. او میگوید که در این وضعیت، حتی بزرگانی که به هنر و فضیلت معروفند، هم نمیتوانند او را نجات دهند. در نهایت، او به آرامش و بیتوجهی نسبت به خوب و بد روزگار میرسد و معتقد است که بنیاد این جهان بر آب نهاده شده و هیچ چیز ثابت نیست.