نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۷ - توسل مسعود سعد سلمان

مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: مفتعلن فع مفاعلن فع

ای به تو برپای شهریاری

وی به تو بر جای پادشایی

این ز پی کدیه می نگویم

نیست مرا عادت گدایی

جان و دل اندر ثنات بستم

تا فرجم را دری گشایی

زآنکه تو در هر چه رای کردی

با فلک سخت سر برآیی

خوب خصالی گزیده فعلی

میمون لفظی خجسته رایی

جاه تو آرد همی بلندی

کار تو دارد همی روایی

جان روان را همی بکوشم

تا دهدم روز روشنایی

بندگی خویش کرد باید

زانکه نکردست کس خدایی

خلق جهان را فرا نمایم

گر تو عنایت فرا نمایی

ارجو تا آسمان بپاید

روشن و عالی چو او بپایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ستایش و نیازمندی به یک پادشاه خوب و بزرگ اشاره دارد. شاعر با ابراز ارادت، از پادشاه می‌خواهد که به او عنایت کند و راهی برای رهایی مردم از مشکلات و سختی‌ها باز کند. او می‌گوید که تنها خداوند است که می‌تواند چنین قدرتی داشته باشد و در نهایت با امید به آینده‌ای روشن، خواستار حمایت و مدد از پادشاه است. در این شعر، مفاهیمی چون بندگی، نیاز به عشق و محبت و همچنین بلندی مقام پادشاه مطرح شده است.