نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۳ - شکوه از سعایت ابوالفرج مسعود سعد سلمان

مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بوالفرج شرم نامدت که بجهد

به چنین حبس و بندم افکندی

تا من اکنون ز غم همی گریم

تو به شادی ز دور می خندی

شد فراموش کز برای تو باز

من چه کردم ز نیک پیوندی

مر تو را هیچ باک نامد از آنک

نوزده سال بوده ام بندی

زآن خداوند من که از همه نوع

داشت بر تو بسی خداوندی

گشته او را یقین که تو شده ای

با همه دشمنانش سوگندی

چون نهالیت بر چمن بنشاند

تا تو او را ز بیخ برکندی

وین چنین قوتی تو راست که تو

پارسی را کنی شکاوندی

وآنچه کردی تو اندرین معنی

نکند ساحر دماوندی

تو چه گویی چنین روا باشد

در مسلمانی و خردمندی

که کسی با تو در همه گیتی

گر یکی زین کند تو نپسندی

هر چه در تو کنند گنده کنی

ای شگفتی نکو خداوندی

به قضایی که رفت خرسندم

نیست اندر جهان چو خرسندی

کرده های تو ناپسندیده ست

تا تو زین کرده ها چه بربندی

زود خواهی درود بی شبهت

بر تخمی که خود پراکندی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، بوالفرج شرم از حبس و بند خود گلایه می‌کند و به غم و اندوه خود اشاره دارد. او به افرادی که باعث این وضعیت او شده‌اند، طعنه می‌زند که در حالی که او در رنج است، آن‌ها به شادی می‌خندند. او همچنین به دوستی‌ها و وابستگی‌های گذشته‌اش اشاره می‌کند و از بی‌توجهی دیگران به درد و رنجش شاکی است. شاعر در انتها به ناامیدی از رفتار دیگران و ناپسند بودن اعمال آن‌ها اشاره می‌کند و درباره این‌که چگونه می‌توان در برابر چنین بی‌عدالتی‌ها ساکت بود، تأمل می‌کند.