شمارهٔ ۱۹ - به عمر کاک فرستاده مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عمر کاک را که خواهد گفت
کای عزیز و گزین برادر دوست
در هوای من اردل تو دوتاست
دل من در هوای تو یک توست
مهر هر کس کهن کهن گشته
در دل من زمان زمان نو نوست
برگ و پوست گشته ای با من
چون توانم نشست به برگ و پوست
به تو محتاج گشته ام که مرا
پای بی زور و دست بی نیروست
آنکه محتاج او نیم همه روز
مانده در پیش من چو دست آهوست
برود آنکه زوست راحت من
نرود آنکه غصه من ازوست
شدن او چو مهر بر آبست
ماندن این چو نقش بر زیلوست
تو بر من به آمدن خو کن
که مرا خوست باز جستن دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به محبت و وابستگی عاطفی خود به برادر یا دوستش اشاره میکند. او بیان میکند که دلش تنها به یاد و محبت او مشغول است و هرچند زمان میگذرد، عشقش همیشه تازه و نو bleibt. شاعر از نیاز و وابستگی خود به او سخن میگوید و میگوید که بدون او احساس ضعف و ناتوانی میکند. همچنین به نحوهی ماندن و رفتن انسانها در زندگی اشاره کرده و از دوستش میخواهد که به او نزدیکتر شود و محبتش را حفظ کند.