نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲ - شاعران بینوا مسعود سعد سلمان

مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شاعران بینوا خوانند شعرِ با نوا

وز نوای شعرشان، افزون نمی گردد نوا

طوطیانه گفت و نتوانند جز آموخته

عندلیبم من که هر ساعت دگر سازم نوا

اندر آن معنی که گوید بِدهَمِ انصاف سخن

پادشاهم بر سخن، جایز نباشد پادشا

باطلی گر حق کنم، عالم مرا گردد مقر

ور حقی باطل کنم، منکر نگردد کس مرا

گوهر ار در زیر پا آرم، کنم سنگ سیاه

خاک اگر در دست گیرم، سازم از وی کیمیا

گر هجا گویم، رمد از پیش من دیو سپید

ور غزل خوانم، مرا منقاد گردد اژدها

کس مرا نشناسد و بیگانه‌رویم نزد خلق

زآنکه در گیتی ز بی جنسی ندارم آشنا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به وضعیت خود و دیگر شاعران اشاره می‌کند. آنها با وجود تلاش‌شان و سرودن شعر، تاثیر چندانی بر دنیای اطراف ندارند. شاعر خود را همچون طوطی‌ای می‌داند که فقط کلمات آموخته را تکرار می‌کند و نمی‌تواند ابداعات جدیدی داشته باشد. او می‌گوید که در دنیای شعر پادشاهی وجود ندارد و حق و باطل به راحتی می‌توانند در هم پیچیده شوند. شاعر همچنین به این نکته می‌پردازد که اگر ارزشمندیِ چیزها را زیر پا بگذارد، ممکن است او را به عنوان هنرمند بشناسند. در نهایت، او احساس تنهایی و بیگانگی می‌کند و می‌گوید که هیچ کسی او را در جامعه نمی‌شناسد.