شمارهٔ ۷۱ - مرثیه عطای یعقوب مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
عطای یعقوب از مرگ تو هراسیدم
شدی و نبود بیشم ز مرگ هیچ هراس
دریغ لفظی بر همه نمط همه گوهر
دریغ طبعی بر هر گهر همه الماس
سپهر معطی شانست و هیچ عیب نبود
اگر به چون تو عطا بر جهان نهاد سپاس
و گرت بستد و رشک آمدش عجب نبود
که در کمال و بزرگی تو را نبود قیاس
گر بگرید بر تو فلک روا باشد
که بیش چو تو نبیند جهان مردشناس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی یعقوب و عشق و ارادت او به شخصی است که به مرگش دچار هراس شده است. شاعر بیان میکند که یعقوب از مرگ میترسد، اما حالا که آن فرد فوت کرده، دیگر از مرگ نمیترسد. او برای هنر و ارزشهایی که آن فرد داشت، احساس تأسف و غصه میکند و معتقد است که سپهر (آسمان) به او نعمت داده و هیچ نقصی ندارد. در نهایت، شاعر میگوید که اگر آسمان بر او بگرید، این گریه طبیعی است چون در دنیا کسی به بزرگی و کمال او وجود ندارد.