نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۷ - مرثیت مسعود سعد سلمان

مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

خون همی بارم از دو دیده سرد

بر وفات محمد خراش

رازها داشتم نهان چون جان

که خرد گفته بود در دل باش

چون مرا خون دیده جوش گرفت

کرد راز نهفته را همه فاش

از لطافت بهار عشرت بود

زین قبل بیشتر نبود بقاش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از غم وفات محمد با چشمانش اشک میریزد و رازهایی را که در دل داشت به زبان می‌آورد. او به لطافت و شادی بهار اشاره می‌کند و می‌گوید که این شادی عمر زیادی نداشته است. غم و راز در دل او وجود داشته و اکنون با شدت احساساتش، آنها را ابراز می‌کند.