شمارهٔ ۸ - شکوه مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای بزرگی که پایه قدرت
همچو خورشید بر فلک سوده ست
مفلس از جود تو غنی گشته ست
رنجه از جاه تو برآسوده ست
صیقل عدل تو به تیغ هنر
از جهان زنگ جور بزدوده ست
هر که او تخم خدمتت کشته ست
جز بزرگی و جاه ندروده ست
نیست پوشیده حال بنده تو را
که تنش چون زغم بفرسوده ست
عمر شیرین به باد بر داده ست
دل مسکین به درد پیموده ست
به همه وقت بی گمان بر من
دلبر مهربان ببخشوده ست
تا بتازی و پارسی طبعم
بسزا هر زمانت بستوده ست
صلت و خلعت مرا هر بار
از همه کس تمامتر بوده ست
چون که این بار و بر و احسانت
مر مرا هیچ روی ننموده ست
یا ببرده ست از میان خازن
یا خداوند خود نفرموده ست
تا مرا دشمنست گشت فلک
کوششم در زمانه بیهوده ست
باد عمرت فزوده در دولت
که به تو عمرها بیفزوده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ستایش قدرت و بخشندگی یک بزرگ و صاحب نفوذ میپردازد. شاعر از جود و احسان او سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که زندگی بندهی او به خاطر دلسوزی و محبت او تغییر کرده و از سختیها رهایی یافته است. شاعر، با بیان حال خود، نشان میدهد که تحت فشار زندگی، به دلسردی و ناامیدی دچار شده، اما امید به محبت و بخشش بزرگترش او را تسلی میبخشد. در نهایت، او از برکت و طول عمر بزرگ و جایگاهش در دنیا سخن میگوید و خاطرنشان میکند که کوششهایش به نتیجه نرسیده است.