شمارهٔ ۴۴ - صفت یار درودگر گفته است مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / شهرآشوب / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نزار و تافته گشتم بسان ساروی تو
مکن بترس ز ایزد ز عاقبت بندیش
چو مته تو شدم در غم تو سرگردان
بسان چوب تو از اسکنه شدم دلریش
همیشه هجران جویی بسان اره خود
به سوی خویش تراشی همه چو تیشه خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و دلتنگی است. شاعر خود را مانند پرندهای میبیند که در پی محبوبش پرواز میکند و از اضطراب و ناراحتی ناشی از جدایی رنج میبرد. او به این موضوع اشاره میکند که نباید از عواقب عشق و بندگی خود بترسد و در این مسیر، تمام تلاشش را میکند تا به محبوب نزدیک شود. در نهایت، احساس هجران و جدایی او را به یاد تیشهای میاندازد که به کندن و تراشیدن میپردازد.