شمارهٔ ۱۴ میلی
میلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زبس که سوخته داغ جدایی تو مرا
فسرده ساخته در آشنایی تو مرا
چنین که گرم وفای توام، عجب دانم
که ناامید کند بی وفایی تو مرا
فتادی ای دل وحشی به دست سنگدلی
برو که نیست امید رهایی تو مرا
دلا در آتش هجران به حال من رحمی
که سوخت جان ز محبت فزایی تو مرا
دلا به عجز چو در دست و پای او افتی
خجالت است ز بی دست و پایی تو مرا
ترا به رندی و مستی شناختم میلی
کجا فریب دهد پارسایی تو مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به تعبیر درد و رنج ناشی از جدایی و بیوفایی معشوق میپردازد. او احساس میکند که جدایی باعث سوختن و افسردگیاش شده و هر چه به وفای معشوق امید داشته، ناامیدی او را در دلش ایجاد کرده است. همچنین، دلش به سنگدلی معشوق گرفتار شده و دیگر امیدی به رهایی ندارد. شاعر از معشوق میخواهد نسبت به حال او رحم کند و از آتش جدایی رهاییاش بخشد. در نهایت، او به ناکامی خود در شناخت معشوق و فریبخوردن از او اشاره میکند.