شمارهٔ ۷۷ میلی
میلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشت دور گل و یار سوی باغ نرفت
که آفتاب به نظّاره چراغ نرفت
ز بوی نافه چین، همچو داغ لاله مرا
خیال کاکل نورسته از دماغ نرفت
ببین نهایت دلبستگی که خون مرا
به رنگ برگ گل از دامن تو داغ نرفت
به روز واقعه در دشت غم سیهپوشی
به ناله بر سر مجنون به غیر داغ نرفت
چو دید مرغ چمن را به سوی گل نگران
دگر ز غیرت خوبی به گشت راغ نرفت
دگر به بزم رقیبان نرفته، یا ز فریب
مرا چو بر سر ره دید، بیسراغ نرفت؟
هزار شکر که تا میلی از فراق نمرد
به رغم بوالهوسان از پی فراغ نرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود میگوید و احساسات عمیقش را توصیف میکند. او به یاد خاطرات گذشته و زیباییهای گل و یار میافتد، اما به این نتیجه میرسد که این یادها و احساسات هرگز از بین نمیروند. تصاویر و عواطفی نظیر عشق، داغ و غم در شعر به چشم میخورد و شاعر با گفتن اینکه حتی در زمانهای سخت نیز عشق او به یار باقی مانده، عمق عشق و وابستگیاش را بازگو میکند. در نهایت، او به این مطلب میرسد که برغم تمام مشکلات و فراقها، عشقش زنده است و از یاد نمیرود.