نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳ میرداماد

میرداماد / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

امشب این دل سوز عشقش بر سر جان کرده بود

دوزخی در یک گیاه خشک پنهان کرده بود

ماجرای شب چه می‌پرسی نصیب کس مباد

آنچه با جان من امشب روز هجران کرده بود

خواست غم کز خانه جانم رود نگذاشتم

گرچه این ویرانه را با خاک یکسان کرده بود

یاد آن آتش‌فروز دل که از بس سوختش

سینه ما را چو آتشگاه یزدان کرده بود

جانم آسود ار چه تیرش تا رسیدن بر دلم

هر سر موی مرا صد نوک پیکان کرده بود

قطره آبی روا بر کشت امیدم نداشت

آنکه از اشکم کنار دیده عمان کرده بود

بی تو با کشتی چشمم موج دریای بلا

کرد آن کاری که با خاشاک طوفان کرده بود

پرده اشراق مسکین را مدر کز اضطراب

شعله زیر خار و خس بیچاره پنهان کرده بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به شدت از عشق و دردهای ناشی از جدایی سخن می‌گوید. او شب را توصیف می‌کند که دلش از عشق می‌سوزد و این درد را به دوزخی در قلبش تشبیه می‌کند. دلنوشته‌های وی نشان‌دهنده رنج و عاطفه عمیق اوست و به یادآوری آتش عشق و غم می‌پردازد. او تلاش می‌کند که غم از جانش برود، ولی همچنان در رنج و محنتی عمیق به سر می‌برد. شاعر به بی‌پناهی و تنهایی خود اشاره کرده و از آنچه که بر او رفته می‌گوید، به ویژه در نبود یار. در نهایت، او به اسرار درونی خود و ناتوانی از رهایی از این رنج‌ها اشاره می‌کند.