شمارهٔ ۲۹ میرداماد
میرداماد / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نمیدانم چه سازم، باز در بازیست چوگانش
سری هر روز میبایست سازم گوی میدانش
بیا ایدل به درد عاشقی بفروش عالم را
زیانی گر کنی بر جان من بنویس تاوانش
به غارت رفت صبر این وصل را هجران مکن یارب
که جانم بر نمیآید دگر با درد هجرانش
بیا ای آنکه معذورم نمیداری تماشا کن
در این رخنه که بر جان من است از نوک مژگانش
ز خاک من بجای سبزه پیکان بلا روید
ز بس ناوک که بر من زد به غمزه چشم فتانش
به صید جان من آن شهسوار آمد خجل گشتم
که جز صیدی چنین لاغر نکردم هیچ قربانش
سری کهش داس چرخ از ملک تن خواهد درود آخر
همان بهتر که اندازم خود اندر پای یکرانش
مپرس از من که ابر عشق چون بارید بر کشتت
چه میدانم همه پیکان آتش بود بارانش
دلم را امشب اندر میزبانی غمت دیدم
چو خاشاکی که گردد دوزخ سوزنده مهمانش
گشودی بر دل اشراق دیگر شست کین آری
کمش بود اینهمه ناوک که پنهان بود در جانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از پیچیدگیهای عشق و رنجهای ناشی از جدایی سخن میگوید. او نمیداند چگونه با عشقش کنار بیاید و هر روز باید برای رویارویی با درد عشق خود آماده شود. شاعر از محبوبش میخواهد که به او توجه کند و از آزارش دست بردارد، زیرا تحمل درد جدایی برایش غیرممکن شده است. او از صبرش در این وصال سر رفته و مینالد که عشقش مانند باران آتشین او را آزرده میکند. تصویرهایی از گرفتاریهای عاطفی و ناتوانی در فرار از درد عشق به وضوح در شعر دیده میشود. شاعر احساس میکند که به رغم فریبهای ظاهری، حقیقت عشق او را به سمت ویرانی میکشاند و در نهایت به درماندگی و ناامیدی میرسد.