نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲ میرداماد

میرداماد / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنان ز آتش دل سینه مشتعل کردم

که جان آتش سوزنده را خجل کردم

بیا که بی تو دعایم به آسمان نرسد

ز بسکه راه فلک ز آب دیده گل کردم

مکن تأمل و در خانه دل آتش زن

به چند ارزد ویرانه جا بهل کردم

چنان ز درد دل امشب به دوست نالیدم

که درد را ز دل خویش منفعل کردم

هزار خرمن آتش فکندم اندر دل

بیا ببین که چه با روزگار دل کردم

دلی که مایه دکان عیش بود اشراق

منش نثار یکی شوخ دل گسل کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و درد دل خود سخن می‌گوید. او دل خود را چنان به آتش درمی‌آورد که حتی آتش سوزان را خجل می‌کند. او به معشوقه‌اش دعوت می‌کند که بیاید، زیرا بدون او دعاهایش به آسمان نمی‌رسد و غم و اندوهش او را فلج کرده است. شاعر از آتش دلش که بر اثر غم و درد ایجاد شده، صحبت می‌کند و می‌گوید که شب را در فراق دوست ناله کرده است. او بیان می‌کند که چقدر به خاطر عشقش آتش در دل خود افکنده و در نهایت، دلی را که باید منبع شادی باشد، به خاطر معشوقش خراب کرده است.