نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵ میرداماد

میرداماد / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

گفتی که شد دردت فزون صبر است و بس درمان تو

صبر از کجا و جان من ای جان ودل قربان تو

افتادم اندر چنگ غم چون خس که در آتش فتد

باری عجب درمانده ام دست من و دامان تو

دل بیخود و من بیخبر ترسم که آخر بر دهد

یکباره بر باد بلا خاکسترم هجران تو

گر خود شود در زیر گل خاک استخوانهای تنم

چون سبزه روید همچنان از خاک من پیکان تو

از درد یار ای دل کسی هرگز چنین افغان کند

حاشا که امشب درد را دل خون شد از افغان تو

اشراق در جان تا به کی بر رغم ما آتش زنی

ما را چه غم سیل بلا گو سر بنه در جان تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر درد و رنج عاشقانه است. شاعر از شدت غم و پریشانی خود صحبت می‌کند و می‌گوید که جز صبر چاره‌ای ندارد. او در چنگال غم گرفتار است و به شدت بی‌تابی می‌کند. دلش بی‌خود شده و نگران است که این درد به نابودی‌اش منجر شود. او اعلام می‌کند که حتی اگر جسمش به خاک سپرده شود، یاد و عشق محبوبش همچنان در دلش زنده خواهد بود. شاعر به شدت از درد ناشی از دوری یار رنج می‌برد و این احساس را به زیبایی بیان می‌کند. در نهایت، او از آتش عشق و بلاهایی که به جانش می‌افتد سخن می‌گوید، در حالی که به عشقش کاملاً وابسته است.