حکایت شمارهٔ ۱۹ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آوردهاند که چون استاد امام را آن انکار برخاست از میان، از شیخ درخواست کرد کی هر هفته یک بار میباید کی درخانقاه من مجلس گویی. شیخ اجابت کرد و درهفته یک روز آنجا مجلس گفتی. یک روز نوبت مجلس بود، و کرسی نهاده بودند، و مردم میآمدند و مینشستند، شیخ عبداللّه باکودرآمد بپرسیدن استاد امام، چون یکدیگر را پرسیدند شیخ عبداللّه باکو گفت این چیست؟ استادامام گفت از آن شیخ بوسعیدست، مجلس خواهد گفت، بنشین تا بشنوی. عبداللّه گفت من او را منکرم یعنی معتقد نیستم استاد امام گفت. گوش دار کی این مرد مشرفست بر خواطرها، تا هیچ حرکت نکنی و هیچ چیز نیندیشی، کی او حالی بازنماید. پس شیخ بوسعید درآمد و بر کرسی رفت و مقریان برخواندند و شیخ دعا بگفت و در سخن آمد. شیخ عبداللّه باکو آهسته گفت باخود: بس باد کی دربادست! او هنوز سخن تمام نکرده بود، شیخ روی سوی او کرد و گفت: در باد معدن بادست. این کلمه بگفت و با سر سخن شد. استاد امام شیخ عبداللّه را گفت چه کردی؟ گفت چنین گفتم. استاد گفت ترا نگفتم کی هیچ مگوی کی این مرد مشرفست بر هرچ کنی و اندیشی. چون شیخ در سخن گرم شد و شیخ عبداللّه آن حالت او مشاهده کرد، با خود اندیشه کرد که چندین موقف بتجرید بیستادم و چندین مشایخ رادیدم و نود و اند سالست که تا درخدمت مشایخام سبب چیست کی این همه برین مرد اظهار میشود و بر ما نمیشود؟ شیخ در حال روی بوی کرد و گفت ای خواجه:
تو چنانی که ترا بخت چنانست و چنان
من چنینام که مرا بخت چنین است و چنین
وصلی اللّه علی محمد و آله اجمعین و دست بر وی فرود آورد و از کرسی فرود آمد و پیش استاد امام و عبداللّه باکوشد. چون بنشستند شیخ باستاد گفت کی با این خواجه بگو کی دل خوش کن. شیخ عبداللّه گفت آنوقت دل خوش کنم کی تو هر پنجشنبه بخانقاه من میبیایی. شیخ گفت بسیار بزرگان و مشایخ را چشم بر تو افتادست، ما بدان نظرها میآییم نه بتو. چون شیخ این سخن بگفت گریستن و خروش از جمع برآمد و شیخ عبداللّه آن انکار از دل بیرون کرد و جملۀ جمع صافی شدند..
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
روزی استاد امام از شیخ درخواست کرد که هفتهای یک بار در خانقاه او مجلس بگوید. شیخ عبدالله باکو بر این امر سخت skeptical بود و او را معتبر نمیدانست. اما استاد امام به او گفت که نباید سخنی بگوید و فقط گوش کند. وقتی شیخ بوسعید وارد مجلس شد و صحبت کرد، شیخ عبدالله با خود گفت که در دست او چیزی نیست. اما در حین سخنرانی، شیخ بوسعید به او نگاه کرد و گفت که او از افکار و حرکاتش آگاه است. این مطلب باعث شد شیخ عبدالله به تفکر فرو رود و متوجه شد که بخت و شرایط هر کس متفاوت است. در نهایت، شیخ بوسعید به او گفت که باید دلش را خوش کند و از آن به بعد نگرش شیخ عبدالله تغییر کرد و انکارش از دلش برطرف شد و جمعیت نیز تحت تأثیر قرار گرفتند.