نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۴۴ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

حسن مؤدب گفت کی روزی شیخ مرا بخواند و گفت بدر بیرون شو و بدست راست بازگرد، هرک پیش تو آید دست پیش او دار و بگوی هرچ داری برینجا نه. بحکم اشارت شیخ بیرون آمدم گبری رادیدم دست پیش داشتم. گبر گفت اول مسلمان شوم، مرا بخدمت شیخ باید برد. پس گبر را به خدمت شیخ بردم، گفت ای شیخ اسلام عرضه کن، پس اسلام آورد و هرچ داشت در راه شیخ نهاد.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

حسن مؤدب نقل می‌کند که روزی شیخ او را احضار کرد و گفت که باید به بیرون برود و هر کسی که به او نزدیک شد، دست پیش او دراز کند و بگوید هرچه دارد را به آنجا بیاورد. حسن به بیرون رفت و با یک گبر (زرتشتی) مواجه شد که از او خواسته بود تا ابتدا مسلمان شود و سپس به خدمت شیخ برود. حسن او را به خدمت شیخ برد و شیخ اسلام را به او عرضه کرد و او مسلمان شد و هرچه داشت را در راه شیخ نهاد.