نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۱۷ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

یک روز در میهنه مؤذن بانگ نماز پیشین می‌گفت و قامت آواز می‌داد و بیگاه می‌شد و شیخ از خانه بیرون نمی‌آمد. مؤذن چند بار بدر سرای شیخ آمد و قامت می‌گفت تا وقت بآخر کشید، شیخ بیرون آمد و مؤذن قامت گفت و نماز بگزاردند و شیخ بنشست و مشایخ و اصحاب سؤال کردند کی ای شیخ چه چیز بود کی امروز شیخ دیر بیرون آمد؟ شیخ گفت دنیا دست در دامن ما زده بود و می‌گفت که همه چیزها از تو نصیب دارند ما را نیز از تو نصیب باید، بسیار بکوشیدیم و الحاح کردیم، دست از دامن بنداشت، چون نماز از وقت بخواست شد مفضل را در کار او آوردیم تا دست از دامن ما بداشت، و هیچ کس از فرزندان شیخ را از دنیا زیادت از کفاف نبودی الا فرزندان خواجه مفضل را کی ایشان همه با مال و ثروت بودند و هرک از فرزندان شیخ در کوی دنیا قدمی نهاد بیشتر فرزندان خواجه مفضل بودند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در یک روز، مؤذن برای نماز پیشین پژواک می‌کرد و شیخ دیر از خانه بیرون آمد. مؤذن چندین بار به در خانه شیخ آمد و پس از وقفه‌ای، شیخ بالاخره بیرون آمد و نماز خواندند. پس از نماز، مشایخ و اصحاب از او پرسیدند که چرا دیر بیرون آمد. شیخ توضیح داد که دنیا او را به خود مشغول کرده بود و می‌گفت که برای بهره‌مندی از زندگی باید خیلی تلاش کنیم. او همچنین اشاره کرد که هیچ‌یک از فرزندانش به اندازه فرزندان خواجه مفضل ثروتمند نبوده‌اند و در دنیای مادی، فرزندان خواجه مفضل بیشتر از آن‌ها حضور داشتند.