حکایت شمارهٔ ۲۰ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
یک روز شیخ بوسعید قدس اللّه روحه العزیز در نشابور مجلس میگفت. چون در سخن گرم شد، در میان سخن گفت لیْسَ فی الجبّةِ سِوَی اللّه و انگشت مسبحه برآورد در زیر جُبۀ کی پوشیده بود، اینجا کی سینۀ مبارک او بود انگشت مبارکش بجبه برآمد و بسیار از مشایخ حاضر بودند چون بومحمد جوینی و چون استاد امام ابوالقسم القشیری و استاد اسماعیل صابونی و مشایخی دیگر از بزرگان کی کسی برین سخن اعتراض نتوانست کردن و همه را وقت خوش شد چنانک بیخویشتن شده بودند و به موافقت شیخ همه مشایخ خرقها در میان نهادند و چون شیخ مجلس تمام کرد و از تخت نزول فرمود جبۀ شیخ و خرقهای مشایخ پاره کردندو همه مشایخ اتفاق کردند که آن یک گز کرباس کی نشان انگشت شیخ بر آنجا بود پاره نکنند و بنهند تا بهر وقت صادر و وارد آنرا زیارت میکنند و آن در دست خواجه بوالفتح شیخ و فرزندان وی بود و تا فترت غز بر جای بود و در آن فترت با دیگر تبرّکهای عزیز ضایع گشت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
یک روز شیخ بوسعید در نشابور در حال سخنرانی بود و وقتی که به موضوعی خاص پرداخت، گفت که تنها خدا در قلب اوست و در این حال انگشتش را به سمت سینهاش برد. بسیاری از مشایخ بزرگ مانند بومحمد جوینی و امام ابوالقسم القشیری در آن مجلس حضور داشتند و هیچکدام به او اعتراضی نکردند. همه تحت تأثیر سخنان او قرار گرفتند و لباسهای خود را به نشانه موافقت کنار گذاشتند. در پایان مجلس، مشایخ تصمیم گرفتند که تکهای از پارچهای که نشان انگشت شیخ بر آن بود، پاره نکنند و نگه دارند تا بعداً به آن تبرک کنند. این تکه پارچه به خواجه بوالفتح و فرزندانش داده شد و متأسفانه بعدها در فترتی آسیب دید و از بین رفت.