حکایت شمارهٔ ۱۸ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
شیخ ابوسعید یکبار به طوس رسید مردمان از شیخ استدعاء مجلس کردند، شیخ اجابت کرد، بامداد در خانقاه استاد تخت بنهادند و مردم میآمدند و مینشست. چون شیخ بر تخت شد و مقریان قرآن برخواندند و مردم میآمد چندانک کسی را جای نماند، معرف برخاست و گفت خدایش بیامرزاد کی هر کسی از آنجا کی هست یک گام فراتر آید. شیخ گفت و صلی اللّه علی محمد و آله اجمعین و دست بروی فرود آورد و گفت هرچ ما خواستیم گفت و جملهٔ پیغامبران بگفتهاند او بگفت خدایش بیامرزاد که هرکسی از آنجا کی هست یک گام فراتر آید. چون این کلمه بگفت از تخت فرود آمد و آنروز بیش ازین نگفت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ ابوسعید به طوس رسید و مردم از او خواستند تا مجلس داشته باشد. او پذیرفت و در خانقاه، بر تخت نشسته و مردم گرد آمده بودند. وقتی که قرآن خوانده شد، یکی از حاضران گفت که خداوند کسی را نیامرزد که یک گام فراتر نرود. شیخ به این سخن پاسخ داد و سپس از تخت پایین آمد و دیگر چیزی نگفت.